من اين شانس را دارم كه تعدادي وبلاگ بسيار عالي پيدا كرده ام،‌و راستش احساس ميكنم كه عين دوره دانشجوئي، هر روز يك كلاس درس را ميگذرانم. از جمله اين مطالب ارزشمند، اشاره مختصر و سودمندي است كه در وبلاگ روزنوشتهاي بهساد خواندم.  توصيه ميكنم حتماً آن را بخوانيد، اما بعداً هم برگرديد و اين نوشته را بخوانيد :-)

من ميخواهم بگويم كه خيلي با برخوردي كه در آنجا تشريح شده،‌ موافق نيستم. حالا بگويم كه چرا:


هر يك از ما ساختار شخصيتي خودمان را داريم،‌با معيارها و خطوط قرمزي كه قائل هستيم. اين بعد رفتار ما كه شخصي است، به خودمان مربوط تر است.

اما از ديدگاه سازماني، ما مسئوليتهائي داريم.  اقدامات ما عواقبي دارد كه ممكن است سامزاني را به باد دهد، دچار بحران كند، يا ....

هدف از آن برنامه آموزشي و سطل آشغال كه در مطلب اصلي به آن اشاره شده است، مسلماً تخريب شخصيت فرد نبوده است، بلكه هدف آن بوده كه مقايسه اي بين اهميت معيارهاي شخصي و ارزشهاي سازماني به عمل آيد.

برخورد يك مديرعامل،‌ حتي يك بازارياب، بايد تا حدودي تابع فرهنگ و منافع سازمان باشد. شايد بفرمائيد كه فرهنگ سازمان شما اين است كه در مقابل چنين عملي ديگر با اين سازمان كار نميكنيد. در اينصورت بايد بگويم كه راه سختي در پيش داريد. راههاي بهتري هم براي تنبيه نمودن اين مدير بي نزاكت هست، كه لازم نيست خودتان را هم در تنبيه ايشان دخالت داد.

بايد اين را بگويم كه براي خود من هم اين مسئله پيش آمده، من هم تحمل نكردم، اما صادقانه بگويم اين اقدام من بيشتر احساسي بود،‌ تا منطقي.

همينطور براي من اتفاق افتاده كه بعد از مدتي با همان فرد مواجه شدم،‌ و دريافتم كه چه آدم متواضع و مودبي است، و بي نوا آن روز واقعاً نتوانسته من را خبر كند (مثلاً فرزندش دچار مشكلي شده است).

كيست كه از اين تجربه ها نداشته باشد؟ اينجا هم تجربه اي ديگر از اين نوع آمده. چند سازمان داريم كه اينطور بي برنامه بودن را به ما نشان نداده باشند؟ روز جلسه مرخصي بروند، روز صدور چك،‌ 10 روز نباشند و .... موافقم كه بايد اينها را متوجه كرد،‌بايد نشان داد كه ما هم شخصيتي داريم كه فداي پول نميكنيم،‌ اما شخصا معتقدم بايد اين تنبيه را در طول زمان انجام داد، و به نحوي كه سازمان خودمان حداقل آسيب را ببيند.

بديهي است اين نظر شخصي من بود، كه راستش خودم هم نتوانسته ام هميشه به آن پايبند باشم.

سربلند باشيد.